خرید بک لینک
اور کت مخملی سرمه ای را که به تنم زار میزد و توی بزرگی بی قواره اش گم شده بودم تنگ خود گرفتم و همانطور که آبان شمالی را به طرف کریمخان میآمدم بالا، داشتم صدای نمایش خوانی مرصاد را گوش میدادم، لبهایم

برچسب: نویسنده: هستی نوری تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:21

آسمان افتاده بر سینه ی زمین، اینجا که من زندگی میکنم. تمام خانه ها حیاط دارند، اینجا که من هستم. بعضی ها حوض دارند، بعضی حوض ها ماهی دارند. بعضی ندارند. بعضی خانه ها باغچه دارند، بعضی ها هم نه. از د

برچسب: نویسنده: هستی نوری تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:21

صفحه بندی