اور کت مخملی سرمه ای را که به تنم زار میزد و توی بزرگی بی قواره اش گم شده بودم تنگ خود گرفتم و همانطور که آبان شمالی را به طرف کریمخان میآمدم بالا، داشتم صدای نمایش خوانی مرصاد را گوش میدادم، لبهایم همین که هست !...
آسمان افتاده بر سینه ی زمین، اینجا که من زندگی میکنم. تمام خانه ها حیاط دارند، اینجا که من هستم. بعضی ها حوض دارند، بعضی حوض ها ماهی دارند. بعضی ندارند. بعضی خانه ها باغچه دارند، بعضی ها هم نه. از د همین که هست !...